ترجمه از سوئدی: مانا آقائی
برگرفته از كتاب: "نه شاعر از تایوان"
"لو فو" در سال ۱۹۲۸ میلادی در شهرى كوچك در استان هونان در كشور چین بدنیا آمد. شانزده سال داشت كه تحصیلات دبیرستانی خود را رها كرد و داوطلبانه برای شركت در جنگ علیه ژاپن به ارتش پیوست. در همان ایام از طریق ترجمه با آثار نویسندگان غربی همچون ئیتس، دونه، والری و ریلكه آشنا شد و بعدها با برگرداندن آثار نویسندگانی مانند كورت وانه گات، تی. اس. الیوت، جیمز باس ول و والاس استیونز به چینی، خود به یكی از برجسته ترین مترجمان ادبیات غرب بدل گردید. او پس از اتمام تحصیلات دانشگاهی خود، بعنوان افسر نیروی دریائی به تایوان اعزام شد و سالها در این جزیره و در جزیره ی كینمن واقع در چند كیلومتری چین به خدمت مشغول بود.
لو فو بسیاری از شعرهای سالهای جوانی خود را تحت تاثیر تجربیاتش از جنگ نوشته است. مثلا بسیاری از اشعار دههی شصت میلادی او توصیف جنایات و خشونت عریانیست كه وی در سالهای خدمت خود در ویتنام شاهد آن بوده است. شعر شصت و چهار بندی "مرگ اتاق سنگی" لو فو، كه در آن وی با مهارت خیره كننده ای مكاتب اگزیستانسیالیسم و سورئالیسم را در هم میآمیزد، از شاهكارهای شعر معاصر تایوان بحساب میآید.
در دههی هفتاد میلادی لو فو به مطالعهی گسترده ی ادبیات كلاسیك چین رو آورد و از آن پس اشعار طبیعت گرایانهی بسیاری تحت تاثیر اندیشههای ذن بودائی نوشت. لو فو اولین مجموعه شعر خود یعنی "رود زنده" را، كه حاوی اشعاری عاشقانه بود، در بیست و نه سالگی منتشر كرد. او سوای این مجموعه نه دفتر شعر دیگر، دو مجموعه مقاله و چهار مجموعه نقد ادبی و ترجمه نیز در كارنامه ی ادبی خود دارد.
۱.
یك بسته شعر برمیدارم
و آتش میزنم
بعد عكس یك سرو را
در خاكستر آن نقاشى میكنم
پنجره را میگشایم
از كوه
صدای تبر هیزم شكن میآید.
یك بسته شعر برمیدارم
و آتش میزنم
بعد عكس یك سرو را
در خاكستر آن نقاشى میكنم
پنجره را میگشایم
از كوه
صدای تبر هیزم شكن میآید.
۲.
شب است
و نور روی پنجرههای خیس شهر راه میرود
من هم ایستاده ام
و فاصله ی خانه تا كوهستان را حدس میزنم
اول با بخار نفسم روی شیشهها میدمم
بعد با انگشتانم
جاده ای باریك و طولانی را روی آنها نقاشی میكنم
و بالآخره در دورترین نقطه
در پایان راه
آدمیرا میكشم كه پشت به من كرده است
تو گوئی دارد در باران دور میشود.
و نور روی پنجرههای خیس شهر راه میرود
من هم ایستاده ام
و فاصله ی خانه تا كوهستان را حدس میزنم
اول با بخار نفسم روی شیشهها میدمم
بعد با انگشتانم
جاده ای باریك و طولانی را روی آنها نقاشی میكنم
و بالآخره در دورترین نقطه
در پایان راه
آدمیرا میكشم كه پشت به من كرده است
تو گوئی دارد در باران دور میشود.
گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
www.seemorgh.com/culture
منبع: asar.name
مطالب پیشنهادی:
سه شعر از ویلیام كارلوس ویلیامز
گزیده چند شعر از شاعر کرد مقیم سوئد
شعرهایی از خورخه لوئیس بورخس
معرفی شاعر پست مدرن؛ پل هوور
پروازی دیگر با خالق شازده کوچولو
