مرد جوانی نیازمند شغل بود. پس تصمیم گرفت به باغ وحش برود و درخواست کار بدهد. از قضا یکی از ستارههای باغ وحش که یک گوریل بود، شب قبل درگذشته بود و مسئولان باغ وحش این خبر را از همه پنهان کرده بودند. آنها به مرد گفتند که اگر حاضر شود لباس گوریل را بپوشد و نقش او را بازی کند، پول به او خواهند داد. مرد جوان به شک افتاد ولی در نهایت به این نتیجه رسید که راه خوبی برای پول درآوردن است. بنابراین پوست را پوشید و در قفس گوریل رفت. مردم به باغ وحش میآمدند و از دیدن گوریل و حرکات او لذت میبردند. مرد جوان صدای گوریل درمیآورد، به سینه خود میکوبید و از این طرف به آنطرف میدوید. روزی ناگهان تعادل گوریل بهم خورد، به تورهای قفس برخورد کرد و در قفس شیر پرت شد. به محض افتادن مرد در قفس، شیر غرش وحشتناکی سر داد. مرد جوان ترسید و شروع به دادزدن کرد: کمک، کمک...
ناگهان شیر روی سینه او پرید و خیلی آروم گفت: خفه شو، وگرنه هر دوتامون کارمونو از دست میدیم...
تهیه و ترجمه: گروه سرگرمی سیمرغ- تهمینه نصوری
