وقتی در شب راه می‌رفتم و در جستجوی پناهگاه گرمی بودم، از کنارم گذشت. گفتم:...

 

وقتی در شب راه می‌رفتم
و در جستجوی پناهگاه گرمی بودم
از کنارم گذشت
گفتم:
«هی نگاه کن! روی مژه‌هایت دانه‌های برف ریخته است»
و او گفت:
«این برف نیست
پرهای بالشی است که خدا در آسمان تکانده است...»
و سپس لبهای خندانش را گشود
تا برفی را فوت کند
و ما هر دو خندیدیم
بعد به چشمانش نگاه کردم
و دیدم که چشمانش، گرمترین پناهگاه جهان است...

 

 

 

مطالب مرتبط:

دخترک دیوانه!!
 
دو فرشته!
 
 
 
 

تهیه: گروه سرگرمی سیمرغ-محمدنخستین

www.seemorgh.com/entertainment
منبع: شل سیلور استاین
اختصاصی سیمرغ