همان طور خیره شده بود به دریا. اصلا پلک نمی‌زد. هر روز غروب وقتی از ماهیگیری برمی‌گشت همین‌جا می‌نشست و فکر می‌کرد.با خودش...
 
 
 
همان طور خیره شده بود به دریا.
اصلا پلک نمی‌زد.
هر روز غروب وقتی از ماهیگیری برمی‌گشت همین‌جا می‌نشست و فکر می‌کرد.
با خودش حرف می‌زد!

- آخه چرا؟
این همون دریاست که من با ماهی‌هاش شکم مادر و خواهرم رو سیر می‌کنم...
دریایی به این بزرگی و آرومی چرا میون این همه ماهیگیر فقط پدر من رو کشید تو خودش.
بیچاره اونقدر کارکرده بود که قیافش چند سال از سنش پیرتر شده بود.

۱ سال بعد پیرزنی همان جا خیره به دریا شده بود داغ شوهر و فرزند بدجوری ته دلش سنگینی می‌کرد.....
 
 
 
گردآوری: گروه سرگرمی سیمرغ
www.seemorgh.com/entertainment
منبع: happali.blogsky